تبلیغات
حسینیه امام خمینی - بخش خصم حضرت زهرا(س)-1
 

ما بی خیال حرمت مادر نمی شویم
 ****
با هرکه خصم زهراست برابر نمی شویم

http://cdn.donbaler.com/1/2014-03-11_donbaler_1394532638310516_large.jpg

وضع زندگى عمر لعنت الله علیه

مقصود ما از زهد عمر در اینجا فرو نرفتن او در زیاده روى و اسراف است بهمان نحوى كه معاویه و دیگران به چنین زهدى معرفى شده اند.

ابن شبّة نقل مى كند كه قاسم چنین مى گوید: عمر خطبه خواند پس چنین گفت: امیرالمؤمنین، شكمش روغن زیتون مى خواهد، اگر درنظر گرفتید مبلغ سه درهم را كه قیمت مشك روغنى از بیت المال شماست بر من حلال كنید، دریغ نكنید.(1)

از ابن عمر نقل شده است كه عمر در سال بیست و سه حج به جا آورد و در حج خود شانزده دینار خرج كرده، پس چنین گفت: اى عبداللّه در این مال اسراف كردیم.(2)

از اینكه عمر مبلغ هنگفتى از بیت المال قرض گرفته بسیار تعجب كردم. او مبلغى معادل هشتاد و شش هزار درهم قرض گرفت.(3) حال اگر حقوق سالانه ى عمر پنج هزار درهم باشد مبلغ قرض گرفته شده ى او معادل با مبلغى مى گردد كه در طول شانزده سال تحویل مى گیرد.

سؤالى كه مرا حیران كرده اینست كه عمر این اموال هنگفت را در چه مواردى مصرف كرد؟ مى گویند وى قبل از مردن از بستگان خود خواست تا قرضهاى او را ادا كنند.

مى گویند: سعد بن ابى وقاض در زمانى كه والى كوفه از طرف عثمان بود، از بیت المال مبلغى را به قرض گرفت، و عبدالله بن مسعود امین بیت المال بود. پس ابن مسعود از وى خواست مبلغ را برگرداند لكن عذرخواهى كرد كه نمى تواند برگرداند. و بخاطر اصرار ابن مسعود و عذر آوردن سعد بین آندو و یارانشان مشاجرات كلامى سختى پیش آمد، و تا زمانى كه عثمان برادر خود ولید بن عقبه را به ولایت كوفه نصب كرد ادامه داشت...(4) و این قرض گرفتن سعد از بیت المال اثر بدى در وجه و شهرت او در كوفه گذاشت و از جمله ى عواملى گردید كه منجر به بركنارى او شد.

امام على (علیه السلام) به عثمان درباره ى فرق او با ابوبكر و عمر فرمود: اما در مورد فرق تو با آندو، تو مانند یكى از آندو نیستى، اندو امر خلافت را بعهده گرفتند و خود و خاندان خود را از آن بازداشتند لكن تو و خویشاوندانت چون شناگر دریا شنا كردید، اى ابوعمرو به خدا برگرد و بنگر آیا از عُمر تو به جز اندكى باقى مانده است؟(5)

امام على (علیه السلام) درباره ى عثمان این جمله را نیز فرمود:

تا آنكه سومى به خلافت رسید، دو پهلویش از پرخورى باد كرده، همواره بین آشپزخانه و مستراح سرگردان بود، و خویشاوندان پدرى او از بنى امیّه به پا خاستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه اى كه بجان گیاه بهارى بیفتد، عثمان آنقدر اسراف كرد كه ریسمان بافته ى او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت، و شكم بارگى او نابودش ساخت.(6)

از عایشه هنگامى كه از عمر یاد مى كرد نقل شده است كه گفت: بخدا سوگند او ماهر و تافته اى جدا بافته بود.

و معاویه مى گوید: اما ابوبكر نه خود دنبال دنیا رفت و نه دنیا دنبال او و اما عمر، دنیا به دنبال او بود لكن خود دنبال دنیا نرفت، و لكن ما نسل اندر نسل در دنیا غلط زدیم.(7)

مردى به عمر گفت: چاق شده اى، عمر گفت: چرا چاق نشوم در حالیكه در میان زنانى به سر مى برم كه هیچ غصه و همتى بجز غذائى كه به شكم من سرازیر مى كنند، ندارند، بخدا قسم این كار را براى خودشان مى كنند نه براى من، استعفرالله.(8)

زبیر بن بكّار از زهرى نقل مى كند كه گفت: وقتى عمر جواهرات كسرى را آورد، آنها را در مسجد قرار دادند و چون آفتاب بر آنها تابید مانند ذغالى افروخته گردیدند، پس به خازن بیت المال گفت: واى بر تو از این جواهرات نجاتم ده، و بین مسلمانان تقسیم كن، زیرا بنظرم مى رسد بخاطر این جواهرات بین مردم بلا و فتنه بوجود خواهد آمد.

خازن گفت: اى امیرمؤمنان، اگر بین مسلمانان تقسیم كنى به همه ى آنها نمى رسد، و كسى هم پیدا نمى شود آنها را بخرد; زیرا قیمتى بسیار گران دارند، خوب است تا سال آینده آنها را رها كنیم و بحال خود بگذاریم، امید است خداوند توسعه اى در مال مسلمانان فراهم نماید و یكى از آنان جواهرات را خریدارى نماید.

گفت: آنها را بردار و در بیت المال قرار ده، و در حالى عمر كشته شد كه آنها دست نخورده بودند، و چون عثمان زمام خلافت را بدست گرفت آن جواهرات را برداشت و زیورآلات دختران خود قرار داد.

زبیر (بن بكار) مى گوید پس زهرى چنین گفت: هر دو خوب كارى كردند، هم عمر موقعى كه خود و خویشان خود را محروم كرد و هم عثمان زمانى كه به خویشان خود رسیدگى كرد.(9)

مؤلف مى گوید: نمى دانم از اینكه عثمان جواهرات كسرى را كه نمى توان بر آن قیمت گذاشت، تصاحب كرد تعجب كنم یا از حاشیه زدن و نظر دادن ابن شهاب زهرى؟


[1]- تاریخ المدینة المنوره، 2/750

 [2]- تاریخ الخلفاء سیوطى، ص 141

 [3]- همان مصدر 135

 [4]- مختصر تاریخ ابن عساكر، 9/264

 [5]- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید 9/15

 [6]- نهج البلاغه، حضرت على (علیه السلام) 3/3

 [7]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 120

 [8]- الشیخان، بلاذرى ص 237

 [9]- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید 9/16



عمر لعنت الله علیه و بكارگیرى زور و خشونت

عمر قربانى خشونت و تعصب قریشى و حزبى خود شد.(10) عمر بن الخطاب به تندى مزاح و خشونت طبع و برانگیخته شدن براى صادر كردن فورى دستورات و فرمانها، معروف و مشهور بود، و بهمین سبب بر بعضى از افعال و فرمانهاى خود نادم و پشیمان گردید، همانطورى كه در لابلاى صفحات همین كتاب دیده خواهد شد. عمر در اولین خطبه ى خود به همین نظریه و دیدگاه خود تصریح مى كند و مى گوید: مثل عربها مَثَل شترى رام است كه از شتربان خود پیروى مى كند، پس باید ببیند شتربانش او را به كجا مى برد، اما من به پروردگار كعبه آنها را بر جاده قرار خواهم داد.(11)

از ابن ساعدة هذلى نقل شده است كه گفت: عمر بن الخطاب را دیدم هنگامى كه تجار براى خوردن غذا در بازار جمع مى شدند، آنان را با تازیانه ى خود مى زد تا به كوى اسلم وارد شوند و مى گفت: راه ما را قطع نكنید.(12)

روایات و احتجاجات افرادى كه عمر آنها را با تازیانه ى خود زده است بسیار گردیده تا جائیكه گفته شده است: تازیانه ى عمر از شمشیر حجاج برنّده تر بود.(13)

در حالیكه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) شلاق و عصا را در زدن مردم در مسجد و بازارها و جاهاى دیگر بكار نمى برد، و روش نصیحت و بر حذر كردن و تهدید و توعید به عذاب اخروى را بكار مى برد.

و گنهكاران را فقط موقعى كه مرتكب افعال حرام مى شدند مجازات مى كرد و از این روش صرف نظر نكرد.

و شیوه ى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) از سوى مسلمانان، موفق و مورد قبول بود و نصیحت وى برنده تر از شمشیر بود و ملامت كردن وى از عصا كارآیى بیشترى داشت! و این چنین مسلمانان با شتاب بر این شیوه خو گرفتند و پیش رفتند، و هیچ كدام آنان نمى توانست غضب و ناراحتى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را تحمّل كند.

چون ابوبكر خلیفه شد با خود عصا و تازیانه حمل نمى كرد. اما هنگامى كه عمر قدم پیش گذاشت در سایه ى طبیعت خشن و تند خود با مردم پیش رفت.

لذا از تازیانه و مشت و لگد و دندان و زندان استفاده كرد تا هر چه را كه یقین یا گمان یا شك داشت خوب یا مستقیم نیست اصلاح كند.


عمر كسى كه خود را ابوعیسى نامید گاز گرفت و

كسى كه دو روز پى در پى گوشت خرید كتك زد

عمر هركس را كه كنیه ى او ابوعیسى بود كتك مى زد. او یكى از پسرانش را كه كنیه ى خود را ابوعیسى گذاشته بود كتك زد، بدین صورت كه یكى از زنان عبیدالله بن عمر براى شكایت از شوهر خود نزد عمر آمد و گفت: اى امیرالمؤمنین آیا مرا از دست ابوعیسى نجات نمى دهى؟

عمر گفت: ابوعیسى كیست؟

گفت: پسرت عبیدالله.

عمر گفت: واى بر تو، كنیه ى خود را ابوعیسى گذاشته است؟

و او را صدا زد و گفت: آى تو، كنیه ى خود را ابوعیسى گذاشته اى؟ و او را بر حذر نمود و ترسانید، آنگاه دست او را گرفت و آن چنان گاز گرفت كه فریادش بلند شد، سپس او را كتك زد و گفت: آیا عیسى پدر دارد؟ نمى دانى عربها چه كنیه اى مى گذارند؟ ابوسلمة، ابوحنضلة، ابو عرطفة، ابومرّة. و چون كنیه ى مغیره، ابوعیسى بود، دو شاهد با خود آورد كه برایش شهادت دهند پیامبر اكرم محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) این نام را بر وى گذاشته است.(14)

و مردى را كتك زد كه به زیارت بیت المقدس رفته بود، در حالیكه رفتن به آن مسجد مستحب مؤكد است.(15) و نمى توان انسانى را بخاطر امر مباحى كه خداوند حرامش نكرده كتك زد.

و (عمر) در زمان كم آبى هر كس را كه دو روز پى در پى براى خانواده ى خود گوشت مى خرید كتك مى زد، زیرا مردى سه روز از كنار او گذشت در حالیكه گوشت حمل مى كرد، پس با تازیانه بر سر او كوبید و آنگاه بالاى منبر رفت و گفت: از دو قرمز دورى كنید: گوشت و نبیذ (شرابى كه از خرما گرفته مى شود) زیرا موجب فساد دین و تلف مال مى شوند.(16)

و تمیم دارى را بخاطر خواندن نماز بعد از وقت عصر كتك زد، در حالیكه سنّت همین است، از تمیم دارى نقل شده است كه بعد از نهى عمر بن الخطاب از نماز خواندن بعد از عصر، دو ركعت نماز خواند، پس عمر پیش آمد و او را با تازیانه كتك زد، پس تمیم در حال نماز اشاره كرد بنشیند، پس نشست، چون تمیم از نماز خود فارغ شد به عمر گفت: چرا مرا زدى؟ عمر گفت: چون این دو ركعت را خواندى و من از آنها نهى كرده بودم. گفت: من این دو ركعت را بهمراه كسى خواندم كه مسلماً از تو بهتر است و او رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بود. پس عمر گفت: اى جماعت منظور من شما نبودید، لكن از این مى ترسم گروهى بعد از شما بیایند و نماز را بین عصر و مغرب بخوانند و با وقتى برخورد كنند كه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)از نماز خواندن در آن نهى نمود همانطوریكه نماز ظهر و عصر را بهم متصل كردند.(17)


[10]- به موضوع مقتل عمر بن الخطاب در همین وبلاگ در آینده اشاره خواهیم کرد 

[11]- تاریخ طبرى 2/622. و عمر، ابن ابى وقاص را كتك زد، الشیخان، ص 218

[12]- طبقات ابن سعد 5/60

[13]- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، تاریخ المدینة المنورة 2/686

[14]- عمدة القارى 7/143، شرح ابن الحدید 3/104

[15]- الغدیر 6/278

[16]- مجمع الزوائد، حافظ هیثمى 5/35

[17]- هیثمى این مطلب را در مجمع الزوائد تصحیح كرده است. صحیح مسلم 1/310 ، مسند احمد 4/102


كسى را كه تمام عمر روزه گرفت، كتك زد

عمر بن الخطاب خبردار شد، مردى تمام عمر را روزه مى گیرد پس با تازیانه او را مى زد و مى گفت: بخور اى دهر، اى دهر(18) و رو به عایشه گفت: تمام عمر را روزه مى گیرد در حالیكه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) از روزه ى تمام عمر نهى كرد؟

گفت: آرى شنیدم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) از روزه ى تمام عمر نهى كرد اما كسى كه روز عید فطر و روز عید قربان افطار كرد تمام عمر را روزه نگرفته است.(19)

بنابراین كسى كه در روزهائى كه روزه ى آنها حرام است افطار كند میتواند بقیّه ى روزها را روزه بگیرد، این مطلب نظر تمام علماء است و چنین شخصى تمام عمر را روزه نگرفته است.

همانطوریكه عمر روزه داران ماه رجب را كتك زد در حالیكه روزه ى رجب سنّت موكد است!!(20)

انس بن مالك مى گوید: مردى اعرابى شتران خود را آورد تا بفروشد، پس عمر پیش رفت تا با او معامله كند، و شروع كرد یكایك شتران را با پا بزند او میخواست شتر را برانگیزد تا بداند چقدر رام است. پس اعرابى مى گفت: اى بى پدر شترانم را رها كن.

اما سخن اعرابى عمر را از انجام این كار با تمام شتران بازنداشت.

پس اعرابى به عمر گفت: گمان مى كنم مرد بدى باشى.

پس هنگامى كه از امتحان شتران فارغ شد آنها را خریدارى نمود و گفت: شتران را بیاور و قیمت آنها را بگیر.

اعرابى گفت: صبر كن تا جل و پلاس آنها را باز كنم.

عمر گفت: موقعى كه شتران را خریدم جل و پلاس بر آنها بود بنابراین همانطورى كه آنها را خریده ام از آنِ من هستند.

اعرابى گفت: گواهى مى دهم كه تو مرد بدى هستى.

در بین نزاعِ آنها ناگهان على (علیه السلام) حاضر شد، پس عمر به اعرابى گفت: آیا راضى مى شوى این مرد بین من و تو قضاوت كند؟

اعرابى گفت: آرى

پس آندو قصه ى خود را براى على (علیه السلام) بازگو كردند، على (علیه السلام) فرمود: اى عمر اگر جل و پلاس آنها را در خرید شرط كرده باشى از آنِ توست والا گاه مردى كالاى خود را با وسائلى تزئین مى كند كه بیش از قیمت آن كالا ارزش دارد، آنگاه اعرابى جل و پلاس آنها را باز كرد و آنها را روانه نمود، پس عمر قیمت شتران را به او پرداخت كرد.(21)

روزى عمر در راه مردى را دید كه زنى را مشت مى زند، پس او را با شلاق كتك زد.

مرد گفت: اى امیرالمؤمنین: او همسر من است.

پس عمر راه خود را گرفت و رفت، در راه به عبدالرحمن بن عوف برخورد نمود و ماجراى را برایش بیان كرد، عبدالرحمن گفت: اى امیرمؤمنان تو مربّى مردم هستى و اندوه و گناهى بر تو نیست.(22)

عمر بر شیوه ى سوءظن و بدگمانى به مردم تكیه مى كرد و اعتقاد به صحت چنین روشى داشت.

و از حسن نقل شده است كه روزى مردى در حضور عمر بن الخطاب بنحوى نفس كشید كه بنظر رسید اندوهگین است پس عمر او را سیلى (یا مشت) زد.(23)



[18]- سیره عمر بن الخطاب، ابن جوزى 174

[19]- كنزالعمال 4/334

[20]- الغدیر 6/282

[21]- كنزالعمال 2/222، منتخب الكنز حاشیه مسند احمد 2/231

[22]- مختصر تاریخ ابن عساكر، ابن منظور 18/297

[23]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزى 171


رفتار عمر بن الخطاب لعنت الله علیه با عبدالله بن مسعود
ذهبى در تذكرة الحفّاظ روایت مى كند كه: عمر، ابن مسعود و ابوالدرداء و ابومسعود انصارى را زندانى نمود.(24) ابوبكر بن العربى روایت مى كند كه: عمر بن الخطاب، ابن مسعود را با عده اى از صحابه به مدت یك سال در مدینه زندانى نمود و چون عمر كشته شد عثمان آزادشان ساخت.(25) بنابراین عبدالله بن مسعود كه در سال ششم اسلام آورد با همراهان خود به مدت یك سال كامل زندانى گردید و فقط با وفات عمر و با دستور عثمان بن عفّان از زندان رهائى یافت. و چون عمر از بیان و تدوین احادیث پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)منع مى كرد، ابن مسعود را زندانى كرد.

[24]- اضواء على السنة المحمدیه 45
[25]- الحواصم من القواصم، ابوبكر بن العربى ص 75 و 76، تذكرة الحفّاظ، ذهبى 1/2

رفتار عمر لعنت الله علیه با پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) و مسلمانان در مكّه
عمر بن الخطاب مى گوید روزى كه در شب آن رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را دنبال مى كردم (قبل از مسلمان شدن عمر) به من فرمود: اى عمر، شب و روز مرا رها نمى كنى؟ عمر مى گوید: پس ترسیدم مرا نفرین كند.(26)و روزى كه عمر قصد كرد رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را در مكه بكشد، هنگامى كه به منزل آن حضرت رسید، رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را به همراه اصحابِ وى یافت، پس رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بطرف او رفت و گریبان و حمایل شمشیر او را گرفت و فرمود: اى عمر دست بر نمى دارى، میخواهى خداوند همان رسوائى و عذابى را كه بر ولید بن مغیرة نازل كرد بر تو نازل كند.(27)بزار و طبرانى و ابونعیم در كتاب «الحلیه» و بیهقى در كتاب «دلائل» از اسلم نقل كرده اند كه: عمر به ما گفت: سخت ترین مردم بر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بودم، در روز نیمروز بسیار گرمى در یكى از راههاى مكّه ناگاه مردى مرا دید و گفت: اى فرزند خطاب از تو تعجّب مى كنم، تو گمان مى كنى كسى هستى و من من مى كنى در حالیكه امر ]اسلام[ در خانه ات وارد شده است.(28)جمله ى «تو گمان مى كنى كسى هستى و مَن مَن مى كنى»، كه توسط آن مرد به عمر گفته شد بر شدت تصمیم و عمل عمر بر ضد پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) و مسلمانان و افتخار كردن او بر چنین مخالفتى دلالت مى كند. عمر در زمان خلافت بر قساوت خود نسبت به رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)اعتراف كرده مى گوید: من شدیدترین مردم بر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)بودم.(29)

[26]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 110، مناقب امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب د. السید الجمیلى 25 [27]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 111
[28]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 110
[29]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 111 و بزار و طبرانى و ابونعیم در حلیه و بیهقى در دلائل همین حدیث را نقل كرده اند.

 
   
برای بهره مندی بیشتر از مطالب وبلاگ حتما به قسمت بایگانی هم سری بزنید