تبلیغات
حسینیه امام خمینی - بخش خصم حضرت زهرا(س)-2
 
ما بی خیال حرمت مادر نمی شویم
 ****
با هرکه خصم زهراست برابر نمی شویم


http://cdn.donbaler.com/1/2014-03-11_donbaler_1394532638310516_large.jpg
فتواهاى قتل توسط عمر لعنت الله علیه
هم در زمان جاهلیت هم در زمان اسلام عمر براى كشتن عده اى سعى و تلاش نمود، و اول كسى را در دوران جاهلیت سعى كرد به قتل برساند نبىّ مكرّم اسلام حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) بود و براى به قتل رساندن على (علیه السلام) نیز دعوت كرد.(30) عمر با این جمله فتوى به قتل كسانى را داد كه زیر درخت (بیعت) رضوان نماز مى خوانند: آگاه باشد، از امروز نمى آورند برایم كسى را كه به چنین كارى برگردد مگر آنكه او را با شمشیر بكشم همانطوریكه مرتد كشته مى شود، سپس دستور داد و درخت را قطع كردند.(31) این درخت همان درختى بود كه مسلمانان زیر آن با رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بیعت كردند و بر دفاع از او و اهل بیت او عهد بستند! عمر در سقیفه فریاد به قتل سعد بن عبادة مى زد و مى گفت: او را بكشید خدا لعنتش كند، و همچنین درخواست قتل حباب بن منذر و على (علیه السلام) را نمود و گفت: اگر بیعت نكنى گردنت را مى زنیم.(32)
بلاذرى مى گوید: سعد با ابوبكر بیعت نكرد و به شام رفت، پس عمر مردى (محمد بن مسلمة) را فرستاد و گفت: او را به بیعت كردن دعوت كن و فریب ده اما اگر خوددارى كرد براى كشتن او از خدا كمك بگیر. آن مرد به شام رفت و سعد را در باغى در حوارین پیدا كرد و او را به بیعت دعوت نمود. سعد گفت: هرگز با قریش بیعت نمى كنم. مرد گفت: بنابراین حتماً با تو جنگ و قتال مى كنم. سعد گفت: گرچه با من جنگ و قتال كنى. مرد گفت: آیا تو از چیزى كه امّت در آن وارد شده اند خارج شده اى؟ سعد گفت: اگر منظور تو بیعت باشد، من خارج شده ام، پس تیرى به سعد زد و او را كشت.(33)
در كتاب «تبصرة العوام» آمده است كه در آن زمان خالد در شام بسر مى برد و (عمر) در كشتن او كمك نمود... و عبدالفتاح عبدالمقصود، سعد بن عبادة را یاد مى كند و مى گوید: عمر بن الخطاب قاتل او را برانگیخته بود.(34) هنگامى كه خالد بن سعید بن العاص از بیعت با ابوبكر خوددارى كرد، عمر (به ابوبكر) گفت: او را به من واگذار كن، لكن ابوبكر موافقت نكرد. و منظور او این بود كه مى خواست خالد را بكشد!(35) و عمر گفت: بیعت با ابوبكر اشتباهى بزرگ بود، خدا مسلمانان را از شر آن در امان بدارد. هركس به چنین بیعتى باز گردد او را بكشید.(36) این تهدید عمر براى مقابله با عمّار بن یاسر و امثال او بود كه گفته بودند: اگر امیرالمؤمنین (ابوبكر) بمیرد با فلانى (یعنى على (علیه السلام)) بیعت مى كنیم.(37) این سخن، تهدید به مرگ بود براى هر مسلمانى كه مى خواست سقیفه ى دوّمى را ایجاد كند. زیرا پایه ها و ستونهاى سقیفه ى اوّل استوار و پایدار بود، بنابراین پى آمدهاى سقیفه ى دوم درست بر ضد پیامدهاى سقیفه اوّل خواهد بود! زیرا سقیفه ى اوّل یك انقلاب بود و سقیفه ى دوّم انقلابى متضاد با سقیفه ى اول است. عمر شوراى شش نفره اى را كه براى تعیین خلیفه ى بعد از خود معین كرده بود تهدید كرد، و همین مطلب را دمیرى ذكر نمود و گفت: (عمر)، مسور بن مخرمة را بهمراه سى نفر از انصار مأمور كرد و گفت: اگر تا سه روز بر یك نفر توافق كردند (چه بهتر) والا تمامى آنها را گردن بزنید زیرا در آنان خیرى براى مسلمانان نخواهد بود، و اگر دو گروه شدند قول گروهى را به پذیرید كه عبدالرحمن بن عوف در میان آنهاست.(38) عمر بن الخطاب به ابوطلحة، زید بن سهل انصارى گفت: اگر چهار نفر راضى شدند و دو نفر مخالفت كردند، پس گردن آن دو نفر را بزن و اگر سه نفر راضى شدند و سه نفر مخالفت كردند، پس آن سه نفرى كه در میان آنها عبدالرحمن بن عوف وجود ندارد گردن بزن. و اگر سه روز گذشت و راضى باحدى نشدند همگى را گردن بزن.(39) بنابراین اگر على (علیه السلام) به تنهائى مخالفت كند سرنوشت او قتل است و اگر دو نفر از اهل شورى هم او را تأیید كنند سرنوشت همگى آنها قتل است! در نتیجه اولین كسى را كه عمر خواستار قتل او شد و آخرین آنها همان على (علیه السلام)است در حالیكه عمر درباره ى على (علیه السلام) گفته است كه او مولاى من و مولاى هر زن و مرد مؤمن است.(40)

[30]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساكر 6/269، الطبقات، ابن سعد 3/191، صفوة الصفوة، ابن الجوزى 1/269
[31]- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید 1/59
[32]- الامامة و السیاسة 1/11-13
[33]- انساب الاشراف، بلاذرى 1/580
[34]- السقیفة و الخلافة، عبدالفتاح عبدالمقصود 13
[35]- شرح نهج البلاغه 2/58، 6/41
[36]- مسند احمد بن حنبل 1/55، صحیح بخارى 4/111، تاریخ طبرى 2/446
[37]- الكامل فى التاریخ، ابن اثیر 2/326
[38]- حیاة الحیوان الكبرى، دمیرى 1/346
[39]- تاریخ یعقوبى 2/160
[40]- ینابیع المودة 1/30، عمدة الاخبار من مدینة المختار ص 219، شواهد التنزیل 1/157، و ترمذى و ابن ماجة حدیث را از حاشیه كتاب سر العاملین 1/13 نقل كرده اند و نسائى هم آنرا روایت كرده است.

دیدگاه عمر لعنت الله علیه نسبت به مردم

عمر بعد از بیعت گرفتن، به سخت گیرى و خشونت خود اعتراف كرد و گفت: بار خدایا من سخت گیر و خشن هستم، پس مرا نرم كن و ضعیفم پس مرا قوى كن و بخیل هستم، پس مرا سخى كن.(41)

روزى عمر نشسته بود و تازیانه ى معروف خود را بهمراه داشت و مردم دور او را گرفته بودند، ناگاه جارود عامرى وارد شد، پس مردى گفت: او سرور (قبیله ى) ریبعه است، عمر و اطرافیان او این سخن را شنیدند و خود جارود هم شنید و چون به او نزدیك شد، با تازیانه كتكش زد. جارود گفت: با تو چه كرده ام اى امیرالمؤمنین؟ عمر گفت: مرا با تو چه كار در حالیكه سخن را شنیدى، گفت: شنیده باشم، مگر چه شده است؟

عمر گفت: ترسیدم بین مردم بروى و بگویند: او امیر است، پس خواستم قدر و منزلت تو را بكاهم.(42)

و عمر بن الخطاب گفت: از فلانى بدم مى آید، پس به آن مرد گفتند: چرا عمر تو را دوست ندارد؟ و هنگامى كه مردم در خانه زیاد شدند (آن مرد) وارد شد و گفت: اى عمر، آیا در اسلام شكافى بوجود آورده ام؟

عمر گفت: نه

گفت: جنایتى مرتكب شده ام؟ گفت: نه

گفت: بدعتى بوجود آورده ام؟ گفت: نه

گفت: براى چه از من بدت مى آید؟ در حالیكه خداوند فرموده است (وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً)(43)یعنى «و كسانى كه مردان و زنان بى تقصیر و گناه را بیازارند (بترسند) كه دانسته گناه و تهمت بزرگى را مرتكب شده اند» مسلماً مرا آزار دادى خدا تو را نیامرزد.

عمر گفت: بخدا سوگند راست گفت. بنابراین عمر براى آن مرد اعتراف كرد كه وى را آزار داده است.(44)

دمیرى مى گوید: و چون به عمر خبر رسید كه مردم از او مى ترسند و با او مأنوس نمى شوند، آنان را جمع كرد و بر منبر، همانجائى كه ابوبكر پاى خود را مى گذاشت ایستاد و حمد ثناى الهى را بجا آورد و بر پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)درود فرستاد و گفت: به من رسیده است كه مردم از سخت گیرى من وحشت زده شده اند و از خشونت من ترسیده اند و گفته اند در زمان حیات رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) عمر بر ما سخت مى گرفت و در زمان ولایت ابوبكر بر ما سخت گرفت، و حال كه زمام امور در دست او قرار گرفته حال ما چگونه خواهد بود؟ بجان خود قسم هر كس چنین گفته مسلماً راست مى گوید.(45)

احنف بن قیس مى گوید: گفتیم اى امیرمؤمنان ما فتح عظیمى را بدست آوردیم... سپس برگشت و بهمراه او بودیم، پس مردى با او برخورد كرد و گفت: اى امیرمؤمنان همراه من بیا و مرا بر فلان شخص نصرت ده زیرا بمن ظلم كرده است، پس عمر تازیانه را بلند كرد و بر سر او زد، و گفت: وقتى عمر خود را در معرض شما قرار مى دهد رهایش مى كنید، و چون مشغول به امرى از امور مسلمانان شود به نزدش مى آیید (و مى گوئید) یاریم كن، یاریم كن، پس آن مرد با ناراحتى دور شد، پس عمر گفت: آن مرد را بیاورید (و چون مرد را آوردند) تازیانه را به دست او سپرد و گفت: تلافى كن، مرد گفت: نه، بخاطر خدا و بخاطر تو صرف نظر مى كنم.

عمر گفت: چنین نیست. یا بخاطر خدا و امید پاداش الهى صرف نظر مى كنى یا بخاطر من، باید بدانم. مرد گفت: براى خدا صرف نظر كردم. عمر گفت: برو

سپس مشغول قدم زدن شد تا به منزل خود داخل گردید و ما در آنجا بودیم، پس به نماز ایستاد و دو ركعت نماز خواند سپس نشست و گفت: اى فرزندِ خطاب! پست و بى ارزش بودى و خدا تو را بالا برد، گمراه بودى و خدا تو را هدایت كرد، ذلیل بودى و خدا تو را عزیز نمود، آنگاه تو را بر مسلمان مسلط نمود و چون مردى به نزدت آمد و از تو یارى طلبید او را زدى! فردا كه در پیشگاه پروردگارت وارد مى شوى چه جوابى دارى؟ و به ملامت و سرزنش خویش به صورتى جدّى مشغول شد كه گمان بردم او بهترین اهل زمین است.(46)

جصّاص مى گوید: از عمر روایت شده است كه او ربیعة بن امیّة بن خلف را ـ بخاطر شراب ـ به خیبر تبعید كرد، و امیّه به هِرقل ملحق شد. پس عمر گفت: بعد از این هرگز كسى را تبعید نمى كنم.(47)

بسیارى از صحابه بر نصب عمر به خلافت مسلمانان اعتراض كردند و این مطلب را در مقابل ابوبكر و در مقابل خود عمر و در مقابل مردم بیان كردند. ابن قتیبة مى گوید: عمر مردى سختگیر و خشن بود كه نفس كشیدن را بر قریش تنگ كرد.

و سعد بن عبادة به عمر گفت: به خدا سوگند ناپسندتر و مبغوضتر از تو احدى در همسایگى من قرار نگرفت.(48)

و از عامر شعبى روایت شده است كه گفت: عمر بن الخطاب كشته نشد مگر زمانى كه قریش از او به ستوه آمده و خلافت او را طولانى دانستند.(49)

ابن قتیبه در كتاب خود ذكر مى كند كه: مردى به عمر گفت: نزدیك شوم; من به تو حاجتى دارم؟ عمر گفت: نه

مرد گفت: بنابراین مى روم و خداوند مرا از تو بى نیاز مى كند و از آنجا فرار كرد. پس عمر به دنبال او رفت و لباس او را گرفت و گفت: چه حاجتى دارى؟

مرد گفت: مردم تو را مبغوض مى دارند، مردم تو را مبغوض مى دارند، مردم تو را نمى پسندند ـ سه مرتبه این كلام را تكرار كرد ـ .

عمر گفت: چرا، واى بر تو؟

مرد گفت: بخاطر زبان و عصاى تو.(50)

ابن ابى الحدید مى گوید: در اخلاق و سخن گفتن عمر، جفا، بى حیائى، سنگدلى شدید، سختگیرى، خشونت برخورد و ترشروئى دائمى وجود داشت.(51)

و ابن ابى الحدید نیز گفته است كه: عمر بشدت درشتخو، سختگیر و داراى برخورد خشن و ترشروئى دائمى بود، و اعتقاد داشت دارا بودن چنین صفاتى فضیلت و نداشتن آنها نقص است.(52)

عمر بر بدى رساندن شتاب مى كرد و پیشانى درهم داشت و ناسزا و دشنام بسیار مى داد.(53)

امام على (علیه السلام) وصیت ابوبكر را براى عمر توصیف كرده میفرماید: سرانجام اوّلى حكومت را به راهى پرخشونت درآورد كه به سختى لمس مى شد و زمین خوردن در آن و معذرت خواهى از آن بسیار بود.(54)

و ابوبكر خود (درباره ى اینكه عمر عهده دار خلافت شود) در مقابل عایشه و فرزند خود عبدالرحمن گفت: براى او (عمر) بهتر است امر امّت را بعهده نگیرد.(55)

و از آنجائى كه وصیّت ابوبكر براى عمر از گذشته ها معلوم بود، عمر همواره در انتظار مرگ ابوبكر بسر مى برد. و عبدالرحمن بن ابوبكر با وصیت پدر مخالفت كرد و به عمر گفت: قریش عثمان بن عفان را بر او (عمر) ترجیح مى دهند.

این عبارت بیان مى كند كه خود قریش از خشونت عمر مى ترسید. و طلحة و زبیر به ابوبكر گفتند: به پروردگار خود چه مى گوئى كه با وجود درشتخوئى او، متصدى امر خلافتش كرده اى؟

اما درباره ى بیعت با عمر، مسلمانان، گروهى با رضایت و گروهى با اكراه و گروهى با اطمینان و گروهى با نگرانى با وى بیعت نمودند، و همگى آنان منتظر بودند در روزگارِ جدیدِ او چه پیش مى آید، آیا آنان را بر سیاست عمرى خود وادار مى كند كه از دیرباز با آن آشنا بودند؟ یا مردم او را بر نرم خوئى و رقتّى كه از ابوبكر سراغ داشتند وادار خواهند كرد؟ و امر هر چه بود بعد از تمام شدن بیعت براى عمر موجى هولناك از ناتوانى و شكست، مردم را احاطه كرد. و فضائى از جمود و خستگى بر سرشان سایه افكند. مردم نمى دانستند عمر بر سرشان چه مى آورد؟ بعد بر منبر بالا رفت و چون ابوبكر نشست و گفت: براى من كافى است كه جایگاه نشستنم در جاى قرار گرفتن دو پاى ابوبكر باشد.(56)

عمر گفت: مردم از سخت گیرى من وحشت كرده اند و از درشت خوئى من هراسان شده اند.

و بلال به أسلم گفت: عمر را چگونه مى یابید؟ اسلم گفت: بهترین مردم است اما زمانى كه غضبناك شود كار، بسیار عظیم و سخت است.(57)

عبدالرحمن بن عوف او را براى ابوبكر توصیف كرد و گفت: در او درشتى و غلظت وجود دارد.(58)

عمر رأى خود را در شیوه ى حكومت دارى بیان نمود و گفت: این امر اصلاح نمى شود مگر با شدت و سختگیرى كه در آن تكبّر نباشد و نرمشى كه در آن سستى نباشد.(59)

و در مشاجره اى كه بین طلحه و عمر درگرفته بود آمده است كه:

(عمر) به او گفت: بگویم یا ساكت باشم؟

(طلحه) گفت: بگو زیرا تو از خیر و نیكى سخنى نمى گوئى.(60)

و عمر با بكارگیرى دست خود (براى ظلم و تعدى) در زمان جاهلیت و بكار بردن تازیانه ى خود در زمان خلافت باعث اعتراض مردم بر خود شد. لذا چنین گفتند: تازیانه ى عمر از شمشیر حجاج وحشتناكتر بود.(61)

خلاصه آنكه بسیارى از مهاجرین و انصار بخاطر تندخوئى عمر تمایلى به خلیفه شدن او نداشتند. و چون مدّت خلافت او طولانى شد تعداد مخالفین او رو به ازدیاد نهادند.


[41]- تاریخ الخمیس 2/241

[42]- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید 3/112

[43]- احزاب، 58

[44]- حیاة الصحابة 2/419

[45]- حیاة الحیوان، دمیرى 1/49

[46]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزى ص 83

[47]- تاریخ المدینة المنورة 731-733

[48]- شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحدید 2/4

[49]- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید 1/58

[50]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة 1/20

[51]- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید 1/61، صحاح، جوهرى 5/2108

[52]- شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحدید 2/115

[53]- شرح نهج البلاغة ابن ابى الحدید 2/115، 4/457

[54]- شرح نهج البلاغة ابن ابى الحدید، خطبه شقشقیة 3/409

[55]- كتاب الثقات، ابن حبّان 2/192

[56]- عمر بن الخطاب 76

[57]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 130

[58]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید 1/55

[59]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 140

[60]- كتاب السفیانیّة، جاحظ

[61]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، تاریخ المدینة المنورة 2/686


رفتار عمر لعنت الله علیه با زیردستان

عمر بسیارى از مردم را كتك زد، كه از خانواده ى او و مهاجرین و انصار و دیگران بودند و ما در همین وبلاگ با ذكر مآخذ، آنها را یادآور شده ایم.

عمر خواهر خود فاطمه را بخاطر اسلام آوردن كتك زد و مجروح نمود. و داماد خود (شوهر فاطمه) را بخاطر اسلام آوردن كتك زد. و كنیز بنى مؤمل و ام عبدالله بنت حنتمه را بخاطر اسلام آوردن كتك زد.(62)

و عمر دست پسرش عبیدالله را بخاطر آنكه كنیه ى خود را ابوعیسى گذاشته بود گاز گرفت.(63)

و همسر خود را كتك زد و اشعث بن قیس بر او اعتراض نمود، و دَرِ خانه را بر فاطمه دختر نبی مکرم اسلام حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) فشار داد و موجب سقط جنین او شد، و ام فروه، دختر ابوقحافه را كتك زد.

و رئیس قبیله ى ربیعه را كتك زد.

و مردى را كه از تفسیر قرآن سؤال كرد كتك زد.

و ابوهریره را بخاطر نقل حدیث از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) كتك زد. و تمام كسانى را كه مى خواستند حدیثى ذكر كنند، با تازیانه ى خود تهدید نمود.

و زنى را كه در مجلس عزا نوحه سرائى مى كرد چنان زد كه روسرى او افتاد.

و كنیزى را بخاطر آنكه لباس زنان آزاد را پوشیده بود كتك زد.(64)

و زنان مسلمان را در زمان جاهلیّت كتك زد.(65)

و زنانى را كه در وفات زینب دختر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) گریه مى كردند كتك زد. و بریدة بن الحصیب اسلمى را كتك زد چون بر سوزاندن خانه حضرت فاطمه (علیها السلام)بدست عمر احتجاج و اعتراض نمود، پس عمر دستور داد او را بزنند و از مدینه خارج نمایند. و او به مرو رفت و در همانجا از دنیا رفت.(66)

و كسى كه تمام عمر را روزه گرفت كتك زد.(67)

و كسى كه بعد از وقتِ عصر نماز خواند كتك زد.(68)

و كسى كه نام پیامبران را بر خود گذاشته بود كتك زد. و كسانى را كه در ماه رجب روزه دار بودند كتك زد. و كسى را كه دو روز پى در پى گوشت خریده بود كتك زد.(69)

و مردى را كه به زیارت بیت المقدس رفته بود كتك زد. و مردى را كه نزد او خمیازه كشید كتك زد. و سعد بن عباده را زیر پا فشار داد و بینى حبّاب بن منذر را در سقیفه كوبید.(70)

خلاصه آنكه عمر تعداد زیادى از مردم را كتك زد، و طبیعتاً، چنین كارهائى موجبِ ازدیادِ دشمنان او مى شد.

مالك بن ابى عامر مى گوید: در اطراف جمره، عمر را دیدم كه سنگى به او اصابت نمود و او را مجروح كرد. و مردى به مرد دیگر گفت: اى خلیفه ؛ و مردى از قبیله خثعم گفت: بخدا قسم خلیفه ى شما نابود و از خون رنگین شد.

و چون سال دیگر پیش آمد (سال دوّم حج) عمر كشته شد.(71)

و عادتاً موسم حج مملوِ از حجاج مسلمان است و براحتى می توانستند خلیفه را در عرفه یا مشعر بزنند، اما آنها او را نزدیك جمره سنگ زدند و اگر عمر آنها را مى شناخت حتماً از آنها انتقام مى گرفت، لكن قادر به شناسائى آنها نبود.

عمر بسیارى از مردم را با تازیانه و با دست خود كتك زد و طبیعى است كه چنین عكس العملى بوجود بیاورد. و گفته اند كه براى هر عملى عكس العملى وجود دارد كه از نظر قدرت و توان با آن عمل برابرى كرده و از نظر جهت با او مخالف است. و چون مردم از شدت عمل عمر در مدینه مى ترسیدند و مسلّم مى دانستند كه با بى رحمى او مواجه مى شوند به چنین عملى در حج آن هم در هنگام رمى جمرات اقدام كردند.

(البته به نظر بنده همانطور که مشخص است عمر لعنت الله علیه ابلیس ثانی است چرا که همانطور که شیطان را در رمی جمرات سنگ می زدند عمر را نیز در همانجا چون شیطان مجسم بود نیز بعضی از مردم سنگ می زدند . )


[62]- طبقات ابن سعد 3/191

[63]- عمدة القارى 7/143، شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحدید 3/104

[64]- عبقریة عمر، العقاد ص 13

[65]- السیرة النبویة، بن دحلان 1/339

[66]- المعارف، ابن قتیبة ص 300

[67]- كنزالعمال 4/334، سیره ى عمر بن الخطاب، ابن جوزى 174

[68]- صحیح مسلم 1/310، سیره ى عمر بن الخطاب، ابن جوزى 174

[69]- مجمع الزوائد، حافظ هیثمى 5/35

[70]- كنزالعمال 3/2346، 1363

[71]- طبقات ابن سعد 5/64


صراحت لهجه ابوبكر لعنت الله علیه و عمر لعنت الله علیه

براى ابوبكر صراحت لهجه اى وجود داشت كه آنرا ذكر كرده اند لكن از صراحت لهجه عمر كمتر بود.

مثلا در اولین خطبه ى خود چنین گفت: اى مردم من بر شما والى شدم و بهترین شما نیستم.(72)

ابوبكر گفت: عذر مرا بپذیرید زیرا من بهترین شما نیستم در حالیكه على در میان شماست.(73)

و از صراحت لهجه او این كلام او به فاطمه (علیها السلام) است كه گفت: من از سخط خدا و سخط تو اى فاطمه به خدا پناه مى برم.(74)

و گفت: من دوست داشتم از امور شما دور بوده و در میان اسلاف گذشته ى شما بسر مى بردم.(75)

و از صراحت او این جمله است كه گفت: و آگاه باشید من شیطانى دارم كه گاهى بر من چیره مى شود.(76)

و این سخن او: امر عظیمى را بر عهده گرفتم، تاب و توان و تسلطى بر آن ندارم، و دوست داشتم قوى ترین مردم در انجام آن بجاى من باشد.(77)

و از دیگر موارد صراحت ابوبكر این سخن اوست: بیعت با من اشتباه بود خداوند شر آنرا باز دارد.(78)

و چون ابوبكر روز جنگ احد را یاد كرد گریه كرد و گفت: آن روز، روز طلحة بود، سپس مشغول سخن شد و گفت: اولین نفرى كه در روز احد پشت به میدان كرد، من بودم، پس مردى را دیدم كه بهمراه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) مقاتله مى كند، پس با خود گفتم: امیدوارم آن مرد طلحه باشد، تا در زمانى كه تمام چیزهائى را كه دارم، از دست دادم اقلا مردى از خویشان من وجود داشته باشد.(79)

و از صراحت او سخنى است كه قبل مردن خود بیان كرد: این كاش خانه ى فاطمه علیهاالسلام (على)را باز نمى كردم، گرچه بر من اعلان جنگ مى كرد.(80)

و از صراحت ابوبكر این گفتار اوست: اى كاش دانه اى پشكل بودم.(81)

وى نیز چنین گفت: اى كاش پر كاهى در میان خشتى بودم.(82)

و از صراحت او این سخن او به عمر است كه از او عزلِ اسامة بن زید را از سپاه شام خواستار شده بود: مادرت به عزایت بنشیند و تو را از دست بدهد اى پسر خطاب، رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) او را بكار گماشت و تو وادارم مى كنى بر كنارش نمایم.(83)

ابوبكر از گرفتن قدرت پشیمان شد و گفت: دوست داشتم در روز سقیفه ى بنى ساعده، امر خلافت را به عهده یكى از آن دو مرد مى افكندم، او امیر مى شد و من وزیر مى شدم.

و بعد از آنكه حضرت فاطمه (علیها السلام) به او فرمود: به خدا سوگند بعد از هر نمازى كه بجا مى آورم تو را نفرین مى كنم، با گریه بیرون آمد، پس مردم اطراف او جمع شدند پس به آنان گفت: هر كدام از شما مردان، شب را در آغوش همسر خود بسر مى برد و با خانواده ى خویش شادمان است و مرا با این حالت رها كردید، احتیاجى به بیعت شما ندارم، بیعت مرا برگردانید.(84)

و ابوبكر با صراحت چنین گفت: بخدا سوگند حتى اگر یك پا در بهشت بگذارم و یك پا بیرون آن، از مكر خدا ایمن نخواهم بود.(85)

ابوبكر گفت: خوشا بحال كسى كه در نئنئآت از دنیا رفت یعنى در ابتداى اسلام قبل از آنكه فتنه ها به حركت درآیند.(86)

و ابوبكر گفت: دوست داشتم درختى در كناره ى راه بودم و شترى مرا مى خورد و با پشكل خود مرا بیرون مى انداخت و بشر نبودم.(87)

و ابوبكر گفت: دوست داشتم سبزه اى بودم كه چهارپایان مرا بخورند.(88)

و شایان ذكر است كه صراحت لهجه ى عمومى عمر به اقتدار دولت و استقرار اوضاع و عادت عربها باز مى گردد.

و صراحت عمر با امام على (علیه السلام) بخاطر اعتماد عمر بر صداقت و غیرت و اخلاص على (علیه السلام) براى اسلام و مسلمانان بود. نصیحت هائى كه على (علیه السلام) به عمر مى كرد، عمر را مطمئن ساخت فریب و حیله گرى در كار على (علیه السلام) وجود ندارد.

و این اطمینان نفس كه به رغم هجوم او بر خانه ى فاطمه (علیها السلام) و ربودن خلافت از على (علیه السلام) در قلب و جان عمر متولد شد، همان بود كه عمر را دعوت كرد تا تصریح به منزلت دینى و علمى و اجتماعى على (علیه السلام) نماید.

در ایام خلافت عمر، زنى براى گرفتن بُردى از بُردهائى كه در مقابل عمر قرار داشت نزد او آمد و همراه و همزمان با او دختر عمر آمد، پس عمر به آن زن عطا كرد و دختر خود را برگرداند. و چون دراین باره سؤال شد، گفت:

پدر این زن در روز جنگ احد پایدارى نمود و پدر این دختر (یعنى عمر) در روز احد فرار كرد، و پایدارى ننمود.(89)

و از صراحتهاى عمر این سخن اوست: اى كاش پشكلى بودم، و اى كاش مدفوع انسان بودم.(90)

و از صراحتهاى دیگر او این سخن او است كه درباره ى پسرش عبدالله گفت: او از طلاق دادن زن خود عاجز است.(91)


[72]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 69

[73]- شرح التجرید، قوشجى

[74]- كنزالعمال 361، منهاج السنة، ابن تیمیّة 3/120، تاریخ طبرى 41

[75]- تاریخ طبرى 2/618 چاپ اعلمى، بیروت

[76]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة 1/16، تاریخ طبرى 2/460

[77]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة 1/16، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید 6/47

[78]- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید 6/47

[79]- طبقات ابن سعد 3/155، السیرة النبویة، ابن كثیر 3/58، كنزالعمال 10/268

[80]- شرح نهج البلاغة ابن ابى الحدید 6/51، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساكر 13/122

[81]- منتخب كنزالعمال 4/361

[82]- منتخب كنزالعمال 4/361، الریاض النضره 1/134، منهاج السنة، ابن تیمیّة 3/120

[83]- تاریخ طبرى 2/462، تاریخ ابى الفداء 1/220

[84]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة 1/141

[85]- تاریخ طبرى 2، كنزالعمال 5

[86]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 98

[87]- تاریخ طبرى 41، الریاض النضرة 1/134، منتخب كنزالعمال 4/361

[88]- تاریخ الخلفاء، سیوطى 104

[89]- شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحدید 5/12

[90]- حیاة الصحابة، كاندهلوى 2/99، كنزالعمال 6/361، 365

[91]- الكامل فى التاریخ، ابن اثیر 3/65




 
   
برای بهره مندی بیشتر از مطالب وبلاگ حتما به قسمت بایگانی هم سری بزنید